ن : armin2fm
ت : شنبه 26 اسفند 1391
ز : 9:54 |
+







ممنون که اشک رابه چشمانم فرامیخوانی...
ممنون که آسمان قلبم گشتی...
ممنونم عزیزم...
ممنون که مجنون شبهای تارم شدی...

وقتی ازبرایت مینویسم
نمیدانم باکدامین قلم نویسم؟
نمیدانم برکدامین صفحه نوشته ام جاری سازم؟
آخرمیدانی...
قلم وکاغذهایم باهم دعوادارند...
همه میخواهندازبرایت باشند!
آنهانیزغبطه ام میخورند...
اماتو...
تنهامال منی!

کدام راه است
که پای خسته را نشناسد
کدام کوچه
خالی از خاطره است
و کدام دل
هرگز نتپیده
به شوق دیدار
بیا...
تا برایت بگویم
از سختی انتظار
که چگونه
در دیده های بارانی
رنگ هذیان به خود می گیرد

شکستم چه بی صدا ... هم تو را و هم خودم را ...
می شکنم هر روز ...
می شکنم تا از شکسته های وجودم نور جوانه بزند ...
می شکنم تا بزرگ شوم ...
می شکنم تا عبرت بگیرم ...
و این شکستن چه بی پایان تکرار می شود در من ...
از این پس فاصله ها را می بوسم ...
دستام از این که هست تنهاترم میشه
این روزها تکرار میکنم مدام :
دلم گرفته از خودم
خودم اسیر غم شدم
شدم غریب قصه خودم
بسته تر از هر بسته ای برای من آغوش عشق است!
این روزا همونطور که بغضمو قورت میدم به چشمام هم دستور میدم
اشکامو قورت بدن!
بذار یه بارم که شده زیر قولم بزنم
پاکش نمی کنم لااقل الان نه
بهش احتیاج دارم ، تو درک میکنی
نه؟

نظرات شما عزیزان: